بانوی بی نشان
X
تبلیغات
رایتل
شهادت امام محمد باقر(ع)

ای ماه خسته! امشب پسر زین العابدین چشم از دنیا فرو می بندد؛ تو شاهد باش که مردم زمانه با فرزند فاطمه علیهاالسلام نیکی نکردند و با جهالتشان، زخمش زدند. خداحافظ ای دنیای تاریک مردم مدینه!

سلام بر تو ای پدر و سرورم، یا اباعبداللّه .

........................................................................

امام باقر علیه ‏السلام :حجّ آرام بخش دل‏ها است .

.........................................

امام باقر علیه ‏السلام :

[امام زمان] با همراهى سیصد و سیزده مرد ، که راهبان شب و شیران روزند ، ظهور می ‏کند .

.........................................................................

امام باقر علیه ‏السلام :

شیعه ما ، تنها ، کسى است که تقوا پیشه و مطیع خداوند باشد .

......................................................................

امام باقر علیه ‏السلام :

اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّه‏ِ اَشَدُّکُمْ اِکْراما لِحَلائِـلِهِمْ؛

گرامی ترین شما نزد خداوند، کسى است که بیشتر به همسر خود احترام بگذارد

...........................................................................

امام باقر علیه ‏السلام:

اِذا دَخَلَ اَحَدُکُمْ عَلى اَخیهِ فى رَحْلِهِ فَلْیَقْعُدْ حَیْثُ یَأمُـرُهُ صاحِبُالرَّحْلِ فَاِنَّ صاحِبَ الرَّحْلِ اَعْرَفُ بِعَوْرَةِ بَیْتِهِ مِنَ الدّاخِلِ عَلَیْهِ؛

هرگاه یکى از شما به خانه برادرش وارد شد، هر جا صاحب‏خانه گفت همان جابنشیند، زیرا صاحب‏خانه به وضع اتاق خود از میهمان آشناتر است


عاقبت آه کشیـدم نفس آخر را
نفس سوخته از خاطره ای پرپر را

روضه خوانی مرا گرم نمودی امشب
روضه ی آنهمه گل، آنهمه نیلوفر را

آخرین حلقه ی شبهای محرّم هستم
شکر، ای زهر ندیدم سحـری دیگر را

باورم نیست هنوز آنچه دو چشمم دیده است
باورم نیست تماشای تنی بی سر را

باورم نیست غروب و حرم و آتش و دود
دیـدن ســوختن چارقـد دختر  را

غارت خود و علم، غارت گهواره و مشک
غـارت پیرهـن و غـارت انگشتر را

ذوالجناحی که ز یالش به زمین خون می ریخت
نیـزه هایی که ربـودند سر اصـغر را

آه در گوشه ی ویرانه که دق مرگ شدیم
تا که همبازی من زد نفس آخر را

کمک عمّه شدم تا بدنش خاک کنیم
بیـن زنجیر نهـان کرد تنی لاغــر را

چنگ بر خاک زدم تا که به رویش ریزم
سرخ دیدم بدنش... تکّه ای از معجر را

صورتی زرد شده وقت سفر معلوم است

آتش سینه ای از دیده ی تر معلوم است

به خودش روی زمین مثل پدر می پیچد

از همین صحنه غم زهر و جگر معلوم است

وسط حجره تنش روی زمین افتاده

بین گرداب بلا فرض خطر معلوم است

باقر آل پیمبر بدنش می لرزد

در شب حادثه ای تلخ سحر معلوم است 

کمرش زخمی زنجیر و غم شلاق است

اشک می بارد و داغی شرر معلوم است

یاد آن کوچه و بازار و غم ناموسش

خون رگ های عمو بین گذر معلوم است

سنگ های سر کوچه چه شتابی دارد

از سر نی به زمین خوردن سر معلوم است

به روی پیرهنی که کفنش شد آخر

حال جای قدم چند نفر معلوم است 

زیر لب گفت که تشنه ست ؛سرش را نبرید

در نگاهش چه غمی باز مگر معلوم است




ساخت کد موزیک آنلاین

ساخت کد موزیک آنلاین